تبليغاتX
بغض سکوت

بغض سکوت

آشتی با برف

بسم الله الرحمن الرحیم

 تو کتابخونه نشستم و دارم سی دی سالار عقیلی فاطمه رو گوش میدم ،فاطمه رفت کلاس گفته انشاا... تا ساعت ۶ ،۷ بر میگرده ، اینجا که نشستم جلوم دو نفر نشستند یه دختر و پسر که انگار باهم دوستند شایدم نامزد چه میدونم .... دختره برام خیلی آشناست انگار تو دانشگاه تهران مرکز دوره لیسانس بوده ،همینجوری به چهره میشناسمش ...زیاد سعی میکنم نگاهشون نکنم ...خیلی هم راحت نیستم ...امروز کتابخونه خلوته دیروز خیلی شلوغ بود امروز خلوته ...همه رفتند امتحان بدند یا رفتند مسافرت .....بقول سالار عقیلی و فاطمه : یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد ........یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد.....فاطمه هی رو میز میزد و میخوند یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد ...منم گفتم : ما هم میریم سفر یاد نمیکنیم ...فاطمه باز زد رو میز و خوند : یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد .... سر شو هم تکون میداد و منم میخندیدم..........

برف قشنگ نقلی بارید امروز صبح ،اول بهمن ماه ۱۳۹۰،شکرت که بارید که بارید که بارید ....که انگار برام هدیه فرستادی و من دوس دارم لایقش باشم .... پیش دبستان تعطیل شد فقط عرفان و کیاشا و سهیل اومده بودند که گفتیم برند ...خانم کمالی هنوز از دست معلم زبان ناراحت بود و برا ستاره ماجرا رو تعریف میکرد ... طاقت ناوردم و گفتم :امروز تولدمه ،قبل ترها اینطور نبودم......

عالم همه دریا شود ... امروز سمیرا سیما سعیده خاله بهجت باتریس  نغمه پشت هم بهم تبریک گفتند و رضا

اما فقط ینفر از همه بیشتر برام مهم بود ..... اما همه خوبیها از اونه و بخاطر اونه .....

تولدم مبارک...برف زیبا

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 15:50  توسط دنیا  |